من میدانم که نشدم و در ابتدای شدن ، مانده ام . چنان مانده که قطره های باران زمستان سال قبل ، کنج ابرهای تابستان امسال مانده اند .

 

اما نمردم ، یعنی تمام نشدم . فقط مانده شدم . تا زمانی که برانگیخته ام کند . 

 

یک حال قوی به حجم این سکون یکه بزند و بندازد همه‌ ی کوزه های قدیمی و ترک دار را از روی طاقچه

 

و باغچه ... باغچه ام را یک نفر آب بدهد 

 

تا بوی یاس نیاید .. کسی نمی آید :)