چه قدر دوسش دارم ...
من میدانم که نشدم و در ابتدای شدن ، مانده ام . چنان مانده که قطره های باران زمستان سال قبل ، کنج ابرهای تابستان امسال مانده اند .
اما نمردم ، یعنی تمام نشدم . فقط مانده شدم . تا زمانی که برانگیخته ام کند .
یک حال قوی به حجم این سکون یکه بزند و بندازد همه ی کوزه های قدیمی و ترک دار را از روی طاقچه
و باغچه ... باغچه ام را یک نفر آب بدهد
تا بوی یاس نیاید .. کسی نمی آید :)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 14:7 توسط زهرا
|